|
شعر
|
کهنه شراب نابی و در شیشه تنی
بی تاب در سبو شد ن و سر کشید نی
در التهاب لحظه نوشید ن تو ام
در اشتیا ق نا له مستا نه منی
تعریف عارفا نه ای از اتفاق عشق
تصویر شا عرا نه ای از واژه زنی
ماهی به چشم مردم و در چشم عاشقت
زیبا ترین بها نه د یوا نه بو د نی
بر جای گام های تو گل می کند غزل
هرجا که رفته ای شده باغی و گلشنی
از سیب گونه هایت و بادام چشم هات
بگذار تا به بوسه بچینیم دامنی
با نوی با شکوه غزل ها ی منزوی
معشو ق بی بد یل غزل های بهمنی
ای داد از آن دقیقه که از راه می رسی
بیداد از آن دقیقه که بی تا ب رفتنی
عشق با ما کردی اما زندگی با دیگری
تا به حالا نوبت ما بود و حالا دیگری
گفته بودی که مرا وقت سفر باید شناخت
عا قبت بار سفر بستی ولی با دیگری
هر نگاهت صد غزل در دفترم آواره کرد
با که حالا سر بگیرند این غزل ها ؟ دیگری ؟
رسم دنیا بر همین بوده که عمری باغبان
پای گل می بارد و می چیند آن را دیگری
من که نفرینت نکردم روزی اما می دهد
پاسخ کار تو را حالا خدا یا دیگری
شهر دل این روزها گویی عزادار شما ست
کوچه هایش مست عطر ناب اشعار شماست
این غزل تا انتها لبریز بغض و گریه است
این غزل یک قاب عکس از چشم بیمار شما ست
گوش شهر از یاوه های یاوه گویان خسته است
سینه ها مان تشنه آهنگ گفتار شما ست
هیچ کس همچون شما در دلبری غوغا نکرد
قلب نوفلو شاتو تا تهران گرفتار شما ست
روزها می آید و شب می شود اما زمان
تا قیامت نا توان از فکر تکرا ر شما ست
ای تـیـرها ای تـیـرهـا بر من بـبـارید*
مــولایــم و قــد قــا مـتـش را واگـذاریــد
خـوش آمـدیـد ای میهـمان هـای تـن مـن !
سوغاتی این میزبان با خود چه دارید
بذر شقا یق بـود اگـر ایـنک تـنـم دشـت
گـر لالـه می خواهید بر این تن بکارید
این سان که با هم از هزاران سو می آیید
پرسیده اید از هم که رو سوی که دارید ؟
کی می رسد تیری به نزدیکی خورشید ؟
گـیرم هـزاران در هـزاران در هـزارید
شیـریـد اگـر بـا شـیـرخــواران درنیفتید
مـردیـد اگـر بــا مـردهـا دستی برآرید
یک تـیـر تـنـها تـا مـن وپـرواز بـاقـیست
ای تـیـرهـا ای تـیـرهـا بـر مـن بـباریـد
گل کرد خون سا را پشت چراغ قرمز
پر پر شد ند رزها پشت چراغ قرمز
از روسری سرخش آهسته پر کشید ند
پروا نه ها ی رویا پشت چراغ قرمز
رزهای زرد یک یک در خون غروب کردند
مبهوت شد تماشا پشت چراغ قرمز
در آن غروب غمگین آتش زدند انگار
بر گیسوان دنیا پشت چراغ قرمز
گنجشک های گریان بر شانه های ساعت
کند ند بال و پر ها پشت چراغ قرمز
چشما ن بی تفا وت خونسرد می گذ شتند
ا ز خون ما نده بر جا پشت چراغ قرمز
د یگر د ر این تقا طع آرام شد ترافیک
خا لیست جای سا را پشت چراغ قرمز
هان ای جهان و هر چه درآن بی تو بی قرار
آرام جــان کــون و مــکـان جــان روزگـــار
ای اولـــیـــن امــــــید دل نـــــا امــیـــدهــــا
ای آخـــریـــن نــشــانـــه تــدبــیرکــردگــــار
ای چــهــره ات بــه سخـره گرفته شکوه ماه
از شـوق تـوست گـردش خـورشـید در مـدار
ای اجــتــمــاع مــــوجــز اســمــاء ایـــزدی
ای نــام تــــو تـــجــلی مــفــهــوم انــتــظــار
خــورشــیــد مــانده درپس ابر گمان و وهـم
ای مــخـفی و نـهـان بـه ظـاهــر ای آشـکـار
ای بـی تــو مــاتـــم آمـــدن نـــو بـــهــارها
حــاشــا که خوش کنم دل خود را به نوبهار
ای آفــتـاب نــام تـــوبــرچــیــده شــمـع ها
یـک شـب قـدم بـه خـلوت پـروا نگان گذار
ای مـنـتـظـرتـریـن سـفـر کـرده هـای دور
ای جـاده هـا بــرای قــدوم تــو بی قـــرار
دیــگر زمـــان رســیــده بــه ایـام واپسین
دیــگر زمــین رســیــده به سر حد انفجار
ای تـشـنـه زلـالی تــــو جــنــگل زمــان
بــاران آخــریــن رهــایــی فــرو بــبــار
از کــودکـی دیــوانــه چـــشـم سـیـاهــم
دیــوانــه عـاشــق شـدن بـا یـک نگاهـم
دنــبال آهــویــی رهــا بــا ایــن نـشـانـم
بــبــرم بــه دنــبـال شـکاری بی پـناهـم
صـدبـار اگــر در ایـن مسیر از پا بیفتم
صـد مـرتـبـه مـشتاق تـر بر طی راهم
بـیهوده می کوشی که ازمن می گریزی
مــن بـبـر چـالاکـی بـه دور از اشتباهم
بــا اولــین نــگــاه تــو از خــود بــه در شـدم
در آتــش دو چــشـم تــو زیــر و زبــر شــدم
مــی ســوخــتـم هــنــوز کــه هــرم سلام تـو
در مــن دمــید وبــار دگـــر شــعـله ور شـدم
درمــن هــزار شــعـر تــرو تــازه قــد کــشید
تــا در شــکــوه قــامــت تـــو ریــز تــر شدم
گــفـتـم اگــــر بــبــیــنــمـت آرام مــی شـــوم
هـــر بــار دیــدمــت بـه تــو وابــسته تر شدم
مــن شـعـر آفــریــن تــوام شــاعــر آفــریــن
بــاران مــن تــویی کــه چــنین بــارور شـدم
شــیرین مـن بـایست نــرو گــوش کــن مــرا
دیگر بس است هر چه پی ات در به درشدم
ها ن ! ای د رخت زخمی زیتون بلند شو
زخمی تر ین تیشه صهیون بلند شو
ای نخل ها ی د جله برا ی تو بی قرار
ای اشک ها ی سرخ تو کارون بلند شو
ای د یر پای سبز همیشه در اهتزاز
ای بی شکیب بوی تو جیحون بلند شو
بی تو بهار نقش زمستان د یگریست
ای حا ل باغ بی تو د گر گون بلند شو
با غزه ا ز د وبا ره شکفتن سخن بگو
قا نا به کوه قا مت تو تکیه دا ده است
ای شا نه ها ت تکیه گرد ون بلند شو
یک تیشه گر زد ند تو صد ریشه تا زه کن
هان ! ای د رخت زخمی زیتون بلند شو
صا حب خبر اینجاست و ما بی خبرانیم
ما بی خبر ا ز جمله خبرها ی جها نیم
از عرش چراغی که در اینجاست هویداست
ما گرد چرا غیم ولی گمشد گا نیم
سرچشمه کا رون کرا ما ت از اینجاست
ما تشنه جا ن د ا د ه لب آ ب روا نیم
نام خوش این مقبره تا عرش بلند است
ما د ر پی - آن مرقد- بی نام و نشا نیم
هرگز نبرد را ه به جا یی غزل ما
کا یــن قصه د راز آ مـد و کوتا ه زبا نیم